تبليغاتX
میــــــــــــــــم.عیـــــن!




حس ِ منزجر کننده ای است فریب خورده بودن.



.
+ تاريخ ساعت نويسنده میم. |



پام رو رویِ سومین پله که میذارم بویِ شاش میزنه زیر دماغم،انگار که صدتا سیاه پوست اینجا زنده گی کردن و فقط یه توالت داشتن و بر حسب ضرورت کارهاشون رو همین گوشه کنار کردن و شاشیدن به در و دیوار  ِ همین جا!
مسیر رو از حفظم،گمرک نباید برم و تا حالا هم نرفتم.
دهنمو رو به خانومی که روی اولین صندلی نشسته باز میکنم:"گمرک هم می ره؟"
مامان از سیاه پوست ها بدش میاد،اصن چند باری بحث کردیم سر این موضوع نژاد پرستی.
اصن اونا خیلی هم با مزه ان و وقتی میگم که میخوام زن ِ یه سیاه پوست بشم،مامان چندشش میشود!
نمایش گا یِ لنتی،اگه پول داشتم میرفتم افق،چشمه،یساولی حتا!بعد خیلی شیک لیستم رو درمیوردم.
ولی یه وختایی آدم مجبوره،مثه پادگان،مثه مرد شدن،مثه یائسه شدن،مثه یائسه ی فکری!
میگه وقتی هنوز خون دماغ می شی پس هنوز یائسه ی مغزی نشدی.
صف مقوله ی غیر منصفانه ای است واسه یه کسی که از تب تا زیرترین لباس هاش خیس ِ.
از سرب هایِ تنم فقط می تونم کفش هام رو بکنم،پابرهنه می ایستم،باز میکنم صفه ی نت گوشی مُ؛
"راست می گفتی درخت هایِ شهر من زن اند و زن هایِ شهر من درختانی بی سر؛
که هر روز هرس می شوند؛انگشت هایشان؛حرف هایشان؛عشق هایشان.."
میگه:"تا حالا آبی ِ این رنگی ندیدم"
انگشت هام رو میگیرم تو مشتم و خیره میشم به گیشه.
آقا داد میزنه: "تمومه"!
کیفم رو از کنار پام برمیدارم و راه میوفتم.
مامان یه سبد گوجه سبز میذاره جلوم
یه سری سیاه پوست که گوجه سبز میخورن میان جلو چشمم،یه سری سیاه پوستی که گوجه سبز میخورن و می شاشن به در و دیوارایِ اتوبوس.
و بعدش میان تو سالن،میان فریاد می زنن وسط ِ دولیتر در دولیتر صلح.
میان فریاد می زنن سر آقایی که گفت تمومه،آقایی که نمیدونست من تا زیرترین لباس هام از تب خیس ِ تو صف،آقایی که خیلی چیزا رو نمیدونست،آقایی که فقط بلد ِ داد بزنه تمومه!
اصن شاید یه روز با شوهر  ِ سیاه پوستم بیایم و بشاشیم به دکه ی آقای بلیط فروش!
عکس ِ یه نامه افتاده گوشه ی سمت راست بالا،چشم هام رو میبندم و بازش میکنم؛

"جوانه می زنم به روی زخم بر تنم که من زنم زنم زنم! "



+
+ تاريخ ساعت نويسنده میم. |



گاهی باید باشی؛تمام قد بایستی پای ِ بودن ِ آدمهای ِ زنده گی ت.
وایسی پای ِ خواسته هات..فریاد بزنی؛در آغوش بکشی؛بدوئی..
گاهی باید پای ِ خواسته ت وای "نسی"؛باید بری
باید شال گردن ِ زردتُ تا زیر چشمات بالا بکشی و بری..دور شی
باید دفتر و کتاب و بطری آب معدنی ت رو بزنی زیر بغل ُ بین آدم ها و ازدحام  ِ نفس ها
آهسته آهسته قدم برداری.
باید زیر پوست ِ انگشتات رو ببینی؛درد بکشی تا بفهمی هنوز زنده ای.
رنگ ِ خون رو کنار  ِ ناخن هات ببینی.
باید بایستی تا تاریک شدن هوا..و به ماه لب خند بزنی.
باید سرت رو به شیشه ی آخرین پنجره ی ون تکیه بدی؛و خیره شی به آسفالت؛
به همه ی ماشینایی که از روش رد میشن و دردت بیاد.
باید چشم هات بسوزه.ا ش ک شه؛سرت رو بالا بگیری.
پله ها رو دو تا یکی بالا بری.
بری بین ِ آدما..با دست های ِ خونی و قدم های ِ آهسته.
تو باید بزرگ ترین تصمیم زنده گی ت رو بگیری..باید یادت باشه تنها نُه روز  ِ دیگه
بیست ساله ای!
باید امشب برای ِ خودت لالایی بخونی.باید آهسته قدم برداری و نترسی.
باید بگیری.باید موهات رو به باد بدی!
و از فرداش خوب باشی.تو تصمیم ت رو گرفتی.باید خوب"" باشی.





+
+ تاريخ ساعت نويسنده میم.